نقد و معرفى کتاب طبقه و کار در ایران اثر بهداد و اشرف
طبقه و شغل!
فریبرز مسعودی
پیش گفتار
او مفهوم سرمایهداری را از مناسبات تولیدی به مناسبات مالکیت منتقل ساخته و صرفا با سخن گفتن از فرد به جای بنگاه دار، مسئله سوسیالیسم را از عرصه تولید به عرصه مناسبات ثروت تغییر مکان میدهد، بدین معنا که رابطه فقیر و غنی جایگزین رابطه کار و سرمایه میشود. (رزا لوگزامبورگ، اصلاح یا انقلاب)
چندی پیش کتابی به نام “طبقه و کار در ایران” به بازار آمده است تا به تحلیل کار و طبقه در ایران معاصر بپردازد. نویسندگان آن گونه که خود عنوان کردهاند با وام گرفتن از تئوری رایت به تحلیل اوضاع کار و وضع مشاغل در ایران پس از انقلاب پرداختهاند تا به اثبات این نظریه بپردازند که ۱- بحران پسا انقلابی باعث به خطر افتادن حریم سرمایه و در نتیجه اخلال در تولید و انباشت میگردد. ۲- سوای از کاهش تولید به علت بحران اقتصادی پسا انقلابی، بحران در مناسبات اجتماعی موجب سست شدن مناسبات سرمایهداری و رواج تولید خرده کالایی میشود. که این امر به نوبه خود موجب جا به جاییهای بخشی در تولید و اشتغال، دهقانی شدن فزاینده کشاورزی، پرولتاریازدایی نیروی کار، و گسترش فعالیتهای خدماتی میشود.
برای اثبات چنین ادعایی، همچنان که از نام کتاب بر میآید بایستی درباره طبقه، ماهیت طبقه و قشر بندی و یا لایه بندی اجتماعی، و بنا بر تئوری تحلیل طبقاتی مارکس موضوعاتی چون آگاهی طبقاتی و تبیین و تفسیر مناسبات اجتماعی و همچنین تغییر و تحولهای اجتماعی و سرانجام به شناخت و دسته بندی مشاغل در ایران معاصر منجر شود، ولی متاسفانه به علت ابهامهای فراوانی که در این کتاب در باره تعریف طبقه، کارکرد طبقات، مبارزه طبقاتی و استثمار و غیره وجود دارد بایسته دیدم که ابتدا توضیح بسیار کوتاهی در باره تحلیل طبقاتی و تئوریهای موجود داده شود و آن گاه ضمن اشاره به تفسیر و لایه بندی مشاغل نقدهایی را که به این کتاب وارد میدانم در دو بخش به طور خلاصه مطرح کنم.
۱
چیستی و جایگاه طبقه یکی از مهمترین و ارزشمندترین موضوعهای تئوری اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی است که از زمان به کار بردن آن توسط مارکس تا کنون محل بحثهای چالش برانگیز چه در میان معتقدان و چه منتقدان مارکس بوده است. مارکس تاریخ را به مثابه مبارزه طبقاتی درک میکرد که در فرماسیونها و صورت بندیهای گوناگون طبقههای ستیزهگر با یکدیگر همواره در نبرد و کشاکش بودهاند. او مالکیت ابزار تولید و تصاحب ارزش افزوده از سوی دارندگان ابزار تولید از زمان پیدایش تقسیم کار و تولید ارزش افزوده را به معنی ایجاد شرایط استثمارگرایانه و پیدایش طبقات درک میکرد، از این رو وی تضاد اصلی را تضاد میان کار و سرمایه میدید.
اما بحران ساختاری سرمایهداری که از آغاز دههی ۱۹۷۰ میلادی اقتصاد سرمایهداری را در بر گرفته موجب تغییر و تحول عظیمی در روند تکاملی سرمایهداری گردید. در اثر این بحران عظیم، سرمایهداری جهانی ناچار به در پیش گرفتن سیاستهایی برای بازسازی سرمایه و گسترش آن به شیوههای نوینی شده است. یکی از این موردها کنار زدن شیوه تولید فوردیسم با شیوههای جدید تولید است که شاید بتوان آن را کار مرکب ( همان اصطلاحی که نخستین بار توسط مارکس به کار برده شد) نامید. در این شیوه کارگران نقاط و منطقههای گوناگون جهان به تولید یک محصول یا تولید یک خدمات اشتغال دارند که در عین پیوستگی موجب انحلال ظاهری کارمزدی زحمتکشان میگردد. از سالهای دهه ۷۰ میلادی به ویژه با تحول و تغییرات ژرف در سرمایهداری و پدید آمدن اقتصاد سرمایهداری دانش محور به جای سرمایهداری متکی بر فناوری، تاسیس و تشکیل شرکتهای سهامی و بعدتر نهادهای مالی سرمایهگذاری به جای سرمایه گذاران منفرد که مارکس در جلد سوم سرمایه آن را به «حذف سرمایه به عنوان مالکیت خصوصی در چارچوب شیوه تولید سرمایهداری» معنی میکرد، اشکال نوین بهرهکشی طبقاتی در کشورهای پیرامونی و همچنین در کشورهای مرکز، آسانسازی جریان سرمایه در ورای مرزهای جغرافیایی(جهانی سازی)، شهری شدن سرمایه و نقش جدیدی که سرمایهداران در مالکیت، کنترل و نظارت بر سرمایه ایفا میکنند، همچنین نقش لایهها و شغلهای جدیدی چون فن سالاران، مدیران حرفهای و خیل عظیم کارکنان بخشهای خدماتیِ مالی و فروش، نقش حاشیه نشینها و تهیدستان جدید که عمدتا از روستاها به شهرها مهاجرت کرده و همچنین مهاجران از کشورهای پیرامونی به کشورهای مرکز که در طول عمر خود شغل مشخصی ندارند، پزشکان و متخصصان عالی رتبه، کاهش شمار کارگران یدی، گسترش فزاینده کارهای موقت، برون سپاری، پیمانکاری و غیره، جایگاه کار زنان در بازار کار و افزایش سهم آنان در بازار کار که به طور عمده در زمینه کارهای جزیی و موقت بوده و باعث گسترش کار غیر متمرکز گردیده است. رشد و گسترش شمار مزدبگیران در بخش خدمات در نتیجه رشد حیرت انگیز فناوری، بی کار سازی گسترده در کشورهای مرکزی به شیوه های گوناگون از جمله انتقال کارخانه های تولیدی کارگر بر به کشورهای پیرامونی، استفاده گسترده از کار سیاه که توسط مهاجران به کشورهای مرکز ارائه می شود، در نتیجه تشدید استثمار و در هم شکستن سندیکاها و اتحادیههای قدرتمند کارگری، استفاده گسترده از کار مزدبگیران در کشورهای پیرامونی و استثمار شدید کودکان و زنان در این کشورها و در نهایت کاهش نقش کارگران در تولید، از ویژگی های جامعه صنعتی کنونی هستند که برخی از نظریه پردازان را به این گمان ترغیب کرد که قبای دوخته شده توسط دستگاه فکری دو طبقهای مارکس گنجایش این تغییرها را ندارد و از این رو بایستی به باز تعریف طبقه اجتماعی برای تبیین مناسبات اجتماعی بر پایه تئوری مارکسیستی طبقات بپردازند.
موردهایی که بر شمرده شد تنها مختص به کشورهای مرکزی نبوده و به کشورها و جامعه های پیرامونی نیز گسترش یافته است. من در این جا با احتیاط به این موضوع اشاره میکنم که شاید بتوان تغییر و تحولی را که پژوهندگان محترم کتاب مزبور یعنی طبقه و کار در ایران آن را تماما به وقوع انقلاب ۵۷ نسبت میدهند، صرفا در نتیجه انقلاب نبوده باشد. زیرا سمت و سو و روند این تغییرات در همه جای جهان کم و بیش اتفاق افتاده است که ممکن است این موضوع در ایران به علت وقوع انقلاب ۵۷ و جنگ کندتر یا تندتر شده باشد.
در اثر همین تغییر و تحولها کسانی از نومارکسیستها هر یک به نوبه خود به باز تعریف مارکس از طبقه، استثمار، مبارزه طبقاتی، کار مولد و غیر مولد و نقش طبقه متوسط پرداختند. برخی موضوع انقلاب ها را پایان یافته تلقی کرده و باز توزیع ثروت را اصلیترین هدف خود قرار داده و با این دستاویز که “خطر بیکاری، مزدبران را به رقابت واداشته و به بازی رقابت سوق داده است. در واقع، ما بدین ترتیب با توسعه رقابت میان برابرها، یعنی میان زحمتکشان هم وضعیت روبروییم” همچون رایت با ترسیم نظریه بازیهای جان رومر و با تکیه بر فردگرایی در چارچوبه نظریه شناخت خود به این موضوع پرداخته است. به گونهای که در نهایت موضوع کار و سرمایه را با موضوع فقر و غنا یکی دانسته به صورتی که اگر دارایی ثروتمندان در میان جامعه تقسیم شود موضوع تضاد کار و سرمایه حل خواهد شد. پولانزاس و برخی دیگر برای توضیح مفهوم طبقه و توصیف مبارزه طبقاتی دست به دامان یک تئوری سه طبقهای شده است که در پایان دچار چنان پیچیدگیهایی میگردد که نه تنها گرهای از مفهوم طبقه نمیگشاید بلکه خود بر ابهامها و دشواریهای موضوع میافزاید. برخی نیز بر پایه تئوری طبقه به مثابه یک فراشد با مفهوم طبقه به گونهای برخورد کردند که گویی طبقه به خودی خود وجود نداشته و در ارتباط با جایگاهی که اشغال میکند مختصات طبقه را مییابد. این تئوری نیز به این علت که به مشاغل توجه و تکیه دارد تا به مختصات طبقه دچار انحراف در تعریفهای نهایی همچون موضوع مدیران حرفهای، سهامداران شرکتها و نهادهای مالی همچون هج فاندها(Hedge fond ) و شرکت های سهامی میگردد. زیرا این تئوری به موضوع مالکیت، کنترل و نظارت که مارکس برای سرمایهدار قایل بود توجه نمیکند. افرادی همچون استفان رزنیک در تئوریهایشان استثمار توزیعی را به جای استثمار تولیدی نشاندند که عملا به غافل شدن از سرمایهدار در تحلیلهایشان منتهی شد.
با همه ابهامهای موجود در باره تعریف طبقه، جامعه شناسان (از جمله نویسندگان همین کتاب مورد بحث) همچنان برای تعریف مفاهیمی همچون هویت، روابط میان افراد و نهادهای اجتماعی و جریان ها و ساختار اجتماعی جامعه دست به دامان طبقه میشوند. حال پرسش این جاست که با وجود این همه ابهامات در تعریف طبقه، اهمیت طبقه در جامعه شناسی و لایه بندی اجتماعی و گروه بندی مشاغل چیست؟ آیا کمکی به ما در درک ساختار اجتماعی و جریانهای سیاسی و فرهنگی خواهد کرد؟
بایستی گفت با وجود همهی ابهامهای موجود در دریافت و درک کلی از جایگاه طبقاتی و نقش احتمالی آن در تبیین هویت شخصی و اجتماعی افراد هنوز هم نقش طبقه و خاستگاه طبقاتی افراد در درک سرمایهداری حیاتی است. زیرا که هدف مرکزی تحلیل طبقاتی عبارت از شناخت عینی و تجربی پدیدههای طبقاتی و ارتباط میان طبقه و سایر پدیدههای اجتماعی است. در جامعههای سرمایهداری به ویژه جامعههای غربی هر تعریفی از ساختارهای اجتماعی عینی موجود جز بر پایه تعریف طبقاتی امکان پذیر نیست. بر پایه نظریه مارکس پس از پیدایش تقسیم کار در جامعه بردهداری و تسلط یک گروه بر ابزار و منابع تولید و تصرف ارزش افزوده در جامعه دسته بندی های ستیزه گرانه پیدا شد. تصرف ارزش افزوده و مالکیت خصوصی مایه و پایه اختلافهای فرهنگی و مادی در فرماسیونهای برده داری، فئودالی و سرانجام سرمایهداری گردید. در این گونه شیوههای تولیدی که ارزش افزوده تولید شده، توسط مالکان ابزار تولید تصرف میشود تا بر ثروت و دارایی شخصی آنها بیافزاید، تضادی را که منجر به نابودی آن میشود در دل خود حمل میکند. بنابر این، نظریه تحلیل طبقاتی مارکس بر پایه الگوی مالکیت و کنترل تولید قرار گرفته است. بر همین اساس هر درکی از طبقه بر پایه مناسبات تولید، توزیع و تصرف ارزش افزوده قرار داده میشود و هر گونه تغییر اجتماعی بر پایه تئوری طبقاتی قابل درک و فهم است.
به نظر مارکس در چنین جامعهای تنها دو طبقه شاخص وجود دارد، تولید کنندگان و تصاحب کنندگان ارزش افزودهی اقتصادی. ولی چون چنین جامعهای به علت همان تضاد پیش گفته از بی ثباتی ذاتی و سرشتی و عدم تعادل رنج میبرد، پس طبقه سرمایهدار ناچار به کسب مشروعیت برای موقعیت استثمارگرانه خود است. جریان های گوناگون فرهنگی، سیاسی و ایدئولوژیکی و اجتماعی به فراخور در خدمت این مشروعیت بخشی به سرمایهداری قرار میگیرند. در چنین بافتی است که مارکس طبقه درخود و طبقه برای خود را تبیین می کند. از این رو هدف تحلیل طبقاتی بایستی به آگاهی طبقه استثمار شده از موقعیت خود بیانجامد.
اما چگونه میتوان از چنین دیدگاهی در تحلیل و بررسی سرمایه داری معاصر استفاده کرد؟
مارکس در بررسی سیر تکوین سرمایهداری با اشاره به تقسیم کار در جامعه سرمایهداری اولیه و تغییر نقش بازرگانان به سرمایه دار تمام عیار، استفاده از ماشین به جای نیروی کار انسانی برای رقابت پذیری که همانا کسب سود بیشتر است و در نتیجه نیاز به اتوماسیون، به کارگیری کارگران ماهر و فنی و جایگزینی مدیران حرفهای جهت کنترل و نظارت به جای سرمایهدار سنتی و تفویض برخی وظایف سرمایهدار اولیه به این مدیران و فن سالاران از جمله نقش نظارتی و کنترلی و سپس نقش شرکتهای سهامی در سرمایهگذاری که در نهایت این نقش هم اکنون به نهادهای مالی حرفهای و تخصصی زیر نظر مدیران حرفهای سپرده شده است، میپردازد. در واقع هریک از این مراحل و یا به کار گیری هریک از این ها مناسبات اجتماعیای را با خود همراه دارد که موقعیتهای شغلی خاص خود را ایجاد میکند که شامل وظایف و اختیارات و پاسخ گوییهایی است که با ساز و کار مناسب کنترل شده و به یکدیگر وابسته هستند (وبر،۱۹۶۸) من در این جا بدون این که وارد جزییات بشوم فقط به این نکته اشاره میکنم که در سیر تکوینی سرمایهداری – مهارت زدایی، کار ماشینی، بوروکراتیزه کردن تولید، پیدایش شرکت های سهامی عطیم تولیدی و سرمایه گذاری و پیدایش مدیران حرفهای نبایستی آن گونه که داعیهداران سرمایهداری اداعا می کنند باعث پنهان شدن استثمار طبقاتی گردد. در تحلیل طبقاتی این تقسیم کار جدید در داخل سیستم سرمایهداری همچنان برخی از این شغلها لازمه کار تولیدی و برخی دیگر از کارکرد سرمایه هستند. این تقسیم کارها را میتوان در تئوری مارکس آن جایی که وی به کار مولد و کار غیر مولد و طبقه های فرعی و اصلی اشاره میکند یافت.
از دیگر سو با رشد سریع و گستردگی شغلهای اداری و خدماتی در همهی جامعهها با هر درجه از رشد و صنعتی شدن با شغلهایی روبروییم که با تعریف مارکس از دو طبقه شاخص سرمایه دار و کارگر جور در نمیآید و نمیتوان به آسانی آنها را در طبقات اصلی دسته بندی کرد. از این رو جامعه شناسان و اقتصاددانان با کشف مفهوم گنگ، دوپهلو و گل و گشادی به نام طبقه متوسط همه کسانی را که ظاهرا در دو طبقه اصلی جای نمیگیرند در این طبقه گل و گشاد میریزند. به طور کلی با تغییرها و تحولهای به وجود آمده در سیر تکاملی تولید سرمایهداری به ویژه در جامعه های پیش رفته سرمایه داری نیروی کمتری به شکل مزد بگیر (یا کارگر سنتی) در کار تولید دخالت داشته و در عوض از شغلها و افراد بیشتری برای توزیع و خرده فروشی استفاده میشود. همان گونه که اشاره شد موضوع مهم دیگری که جامعه شناسان و اقتصاددانان برای تحلیل طبقاتی با آن روبرو شدهاند تحلیل طبقاتی برای درک روابط اجتماعی و سلسله مراتبی در شرکتهای تولیدی و سرمایه گذاری بزرگ فراملی یا همان ابرشرکت ها و نقش مدیران حرفهای این شرکتها است.
همه شرکت های بزرگ تولیدی یا سرمایه گذاری یا خرده فروشی همگی بر یک پایه کسب حداکثر سودآوری عمل میکنند. در این شرکتها یا نهادهای مالی که به سرمایهگذاری در کارهای خدماتی و تولیدی فعال هستند افرادی جهت انجام مسئولیتهای استراتژیک استخدام شدهاند. همچنین برای نظارت بر فعالیت های شرکت به کار گمارده می شوند که بر اساس دستور کارهای مشخص سهامداران عمل می کنند. مدیران ارشد استراتژیهای شرکت را ترسیم کرده و مدیران میانی عهدهدار هماهنگی و کنترل و نظارت هستند. عدهای نیز وظایف دفتری و اجرایی را انجام می دهند. این طبقات از نوعی است که مارکس در تئوری طبقاتی خود به آن ها به عنوان طبقات فرعی اشاره می کند. برای جلوگیری از انحراف در تحلیل درست و دقیق کارکرد و جایگاه این مدیران و کارکنان بایستی آن را در ساز و کار تولید سرمایهدارانه بررسی کرد. زیرا در شرکتهای بزرگ تولیدی و خدماتی مناسبات کار و سرمایه همچنان محفوظ و برقرار است. این مناسبات متضاد موجب پدید آمدن مناسبات اجتماعی جدیدی نمیشوند گرچه افراد به لحاظ جایگاهی که اشغال کردهاند از سیستم های پاداش و دستمزد متفاوتی استفاده میکنند. به همین منظور به طور قطع میتوان گفت مشاغل و رتبه بندی آن ها در تحلیل طبقاتی نه بر پایه درآمد بلکه بر مبنای نقشی که در مناسبات اجتماعی ایفا میکنند در نظر گرفته میشود. درک نادرست از تئوری تحلیل طبقاتی، به شناسایی و دستهبندی مشاغل و جا زدن آن به نام تحلیل طبقاتی مارکسیستی منجر میشود.
پس از این مقدمه کوتاه و فشرده به کتاب “کار و طبقه در ایران” رجوع میکنیم. پژوهشگران محترم آقایان بهداد و نعمانی با این داعیه که : “این کتاب در بارة دگرگونی ماهیت طبقاتی نیروی کار ایران در سه دهة گذشته است” (ص۲۱) قصد اثبات این نظریه را داشتهاند که:”(پس از انقلاب بهمن ۵۷) تعریف و استقرار نظم نوین اقتصادی خود دستمایة مبارزة شدید سیاسی در میان طبقات و گروههای مختلف اجتماعی میشود که در پی منافع خاص خود هستند.”(صص۲۵و۲۶) همچنین نویسندگان با این فرض به این نتیجه رسیدهاند که در اثر انقلاب و بحران پسا انقلابی ابتدا کشور ایران دچار پدیده درون تابی ساختاری و در دوره پس از جنگ در دوره سازندگی و اصلاحات با کنار نهادن سیاست های اقتصادی پوپولیستی دولتگرا و منسوخ اعلام شدن پروژه انقلابی دگردیسی اقتصادی ایران آغاز شده که آن را در بازسازی مناسبات اقتصادی لیبرالیستی و مطابق نسخههای صندوق بین المللی پول ساختار اقتصاد ایران وارد دوره برون تابی شده است.( فشرده صفحات ۲۶ و ۲۷) در نهایت پژوهندگان میخواهند بدانند “انقلاب و سمت گیری خرده بورژوایی اولیه آن، و تجدید ساختار بعدی متمایل به اقتصاد بازار در دورة پس از آیت الله خمینی، چگونه بر الگوی نابرابری های اجتماعی در چارچوب تقسیم بندیهای طبقاتی، و امکانات زندگی نیروی کار تاثیر گذاشته است؟” (ص۲۸).
گذشته از فرض اولیه نویسندگان مبنی بر سمت گیری خرده بورژوازی انقلاب ایران که تعریفی گنگ و مبهم است با کلیت تعریف ایشان از سمت و سوی انقلاب ایران و تشخیص دو دوره متفاوت اقتصاد ایران مشکلی ندارم. اما مشکل از آن جا آغاز می شود که نویسندگان علیرغم تعریف مناسبات تولید آن را برابر با مناسبات مالکیت قیاس میکنند. در واقع از همین جاست که انحراف در تحلیل طبقاتی، مبارزه طبقاتی و کار مولد و غیر مولد و همچنین استثمار و تصاحب ارزش افزوده پیش میآید زیرا از این به بعد است که نویسندگان همه جا عامل توزیع را به جای تولید نشانده و در حقیقت رابطه کار و سرمایه را به رابطه فقر و غنا و سلطه فرو کاستهاند.
در اثر همین انحراف است که نویسندگان در تعریف مفاهیمی از جمله تعریف طبقه، طبقه های فرعی، طبقه متوسط و استثمار و غیره به درک درستی نرسیده و این بر ابهام های کتاب می افزاید و در نتیجه آمارها و داده های کتاب بیشتر به توصیف های گنگ و مبهم می پردازد تا طبقه بندیهای اجتماعی! در واقع نویسندگان کتاب سوای آن چه که در باره پیروی شان از تئوری رایت ادعا کردهاند به نظر میرسد بیشتر به تئوری مارشال تکیه داشتهاند که البته در این زمینه نیز موفق نبودهاند. زیرا مارشال عقیده داشت با درآمیختن مفاهیم طبقاتی با مقولات شغلی به تعریف مفاهیم طبقاتی بپردازد. در چنین رویکردی پژوهشگر با گردآوری اطلاعات شغلی، وظایف و درآمد و ویژگیهای دیگر پاسخ دهندگان و تقسیم آن به گروه هایی در دسته بندی هایی مانند مشاغل مدیریتی، مشاغل دستی و غیریدی و همچنین مهارتی و نیمه مهارتی این گروهبندیهای شغلی در تعدادی به اصطلاح طبقه جای می گیرند. در کتاب نام برده نیز عینا به همین طبقهبندیها بر میخوریم که البته تقسیم بندیهای متعدد دیگری را بر پایه نگرش فردگرایانه به آنها افزودهاند مانند مدیران، مدیران سطح بالا، افراد ماهر، افراد نیمه ماهر، روستایی و شهری ، خرده بورژوازی مدرن یا سنتی و سرمایهدار مدرن و سنتی، مدیریتی، فروش، خدمات، دفتری و… که تا حد یاخته و سلول تقسیم پذیر است بدون این که چیزی را ثابت کند.
نویسندگان در فصل یک کتاب (صص۲۶ و ۲۷) با این مقدمه آغاز میکنند که : “اوضاع و احوال خاصی نظیر اصلاحات سیاسی، جنگ ها و انقلابات می توانند با تغییراتی که در منزلت و و ضعیت شغلی، و در ساختار قدرت برای برخی ومحدود کردن فرصت هایی برای سایرین، ساختار طبقاتی موجود را تضعیف و دگرکون کنند.” در ادامه نویسندگان بر: “دگرگونی سلسله مراتبی افراد در اثر افزایش یا کاهش تعداد افراد و چگونگی توزیع اشتغال، الگوی شغلی، و در نتیجه بر ماهیت طبقاتی نیروی کار تاثیر گذارد.” و همچنین دگرگونی هایی که …باعث تغییر ترکیب جمعیت صاحبان شغلی بدون تغییر در ترکیب فعالیت های اقتصادی بشود، تاکید می کنند.
همچنین در صفحه ۳۸ می خوانیم: “مناسبات طبقاتی وقتی شکل میگیرد که مالکیت ابزار فعالیتهای اقتصادی به وجود آورندة حقوق و اختیارات متمایزی بر تملک محصول فعالیت های اقتصادی باشد. نابرابری در مالکیت و اختیارات در فعالیتهای اقتصادی به نابرابری در میزان کار داده شده و گرفته شده میانجامد. این فرایند را که امتیاز یک گروه موجب بی بهره شدن دیگری شود تصاحب گویند. (نقل از رومر در اصل کتاب) بدین لحاظ، طبقات تنها در روابط با یکدیگر وجود دارند. “
نویسندگان در صفحه ۳۹ بار دیگر به گونهای دیگر بر این موضوع پای فشرده اند که : “این رابطه نابرابر( منظور تملک منابع متمایز مادی است از فعالیت اقتصادی مشترک است) طبقاتی را میآفریند که تنها در ارتباط با یکدیگر تعریف میشوند.”
همچنین در صفحات ۴۰ و ۴۱ در زیر عنوان امکانات زندگی و تحلیل طبقاتی توضیحاتی در باره تولید و توزیع و در نتیجه استثمار داده شده است که خلاصه آن به نقل از رایت (در متن اصلی کتاب ) چنین است: در رهگذر مناسبات کار، و در مناسبات مبادله در بازار، کسانی که صاحب منابع اقتصادی اند و کسانی که نیستند، طی دوره زندگی شان، درآمدهای متمایزی در قالب سود، بهره، رانت و مزد دریافت می کنند. این درآمدهای متمایز (وقتی که انباشته شود) ممکن است سلطه افراد را بر منابع اقتصادی، به طور نسبی یا مطلق دگرگون کند.
همان گونه که می بینید نویسندگان از یک گزاره درست که آن هم مالکیت یک طبقه بر ابزار تولید و ارزش افزوده تولید شده (تولید و توزیع)است، در اثر اشتباه گرفتن عامل توزیع به جای تولید به نتیجه گیریهای عجیب و غریب از طبقه و استثمار و تقسیم بندیهای بی پایان عجیب و غریب شغلی به جای تحلیل طبقاتی میرسند. این تئوری تحلیل طبقاتی رایت که بر نقش پردازی فرد استوار است و بر تاثیر طبقه بر روی درآمد افراد تکیه دارد سرانجام به آن جا میرسد که نقش به خودی خود سرمایه دار را نفی کرده و اساسا سرمایه دار را در ارتباط با دیگری می بیند. در واقع نویسندگان برخلاف تئوری مارکس در تحلیل خود به جای تکیه بر استثمار تولیدی همه جا بر استثمار توزیعی انگشت گذاشتهاند. در تئوری مارکس استثمار اقتصادی بر پایه مالکیت داراییهای سرمایهای و تولید استوار است. در این رابطه حتی اگر کارگر سهم واقعی خود از ارزش افزوده را ببرد چون در فرایند تولید و این که چه کالایی و چه میزان تولید بشود نقشی ندارد باز هم استثمار شده است. بر این پایه است که مارکس تصاحب سرمایهدارانه را نه منحصرا تصاحب اشیاء بلکه تصاحب افراد می دانست (ل.کولتی). در نظر داشتن رابطه توزیعی به جای تولیدی در نهایت به این نتیجه میرسد که رابطه فقیر و غنی را جایگزین رابطه کار و سرمایه بکند(همان کاری که نویسندگان کتاب در تحلیل خود به آن رسیدهاند). در این حالت چنان چه ثروتمندان را از میان برداریم، در همان چارچوب سرمایه دارانه امکان توزیع برابر ثروت ایجاد میشود. در نتیجه چنین برداشتی بر دستاورد مهم مارکس به عنوان تئوری مبارزه طبقاتی و رهایی طبقه کارگر خظ بطلان میکشد زیرا اساسا مبارزه کار و سرمایه به مبارزه فقر و غنا یا دارا و ندار منحرف شده است. در حالی که تئوری طبقاتی مارکس سوای توضیح و تبیین یک واقعیت اجتماعی، برای استفاده کنندگان راهکاری فراهم میکند تا به کمک آن بتوانند مبارزه طبقاتی و امکان رهایی نیروی کار را به عنوان موتور محرکه جامعه بررسی و تبیین کنند.
در این کتاب هر چه که جلوتر میرویم ابهام و خلط مبحث در تعریف طبقه، رابطه کار و سرمایه و تحرک طبقاتی بیشتر میشود. نویسندگان در صفحه ۴۳ بحث طبقه در اقتصاد سرمایهداری را با این پرسش آغاز میکنند: آیا تقسیم دو قطبی کارفرما- مزد و حقوق بگیر برای تحلیل طبقاتی کفایت میکند؟ آن گاه به شیوه مارشال به جهان واقعی (لاید تئوری طبقه مارکس جهان اوهام است) آمده و مینویسند: اما در جهان واقعی، به دلیل توسعه ناموزون و ترکیبی جوامع، شیوههای گوناگون فعالیتهای اقتصادی با ساختارهای متفاوت اقتصادی همزیستی دارند و تحت سلطه یک ساختار اقتصادی به یکدیگر مربوطاند. با ادامه توضیح در صفحههای بعدی به تبیین طبقه کارگر و متوسط و همچنین وضع کارکنان دولتی میپردازد!
انحراف دیگری که در طرح بحث این پژوهش وجود دارد این است که رابطه کار و سرمایه که مد نظر مارکس بوده جایگزین رابطه کارگر و کارفرما شده است. رابطهای که بر پایه رابطه سلطه استوار است و از سوی برخی مارکسیستهای سنتی و جدید به مارکس نسبت داده شده است. همین اشتباه در نزد افرادی چون پولانزاس سر از آن جا در می آورد که وی ناچار است برای تحلیل طبقاتی و شغل ها جدید دست به دامان تئوری سه طبقهای بشود که بر پایه خاستگاه های طبقاتی در تمایز با جایگاه های طبقاتی کار میکند. نظریهای که بر پایه رابطه سلطه میان افراد قرار دارد و به جمع بندی متناقضی همانند جایگاه مدیران حرفه ای و مدیران ارشد تولیدی میرسد. گروه بندی متناقضی که در برخی سطوح مسلط و در برخی دیگر زیر سلطه هستند و دست آخر آن ها را خرده بورژوازی جدید و سنتی مینامد.
رایت نیز که با همین انحراف دست به گریبان است ناچار میشود افزون بر سه طبقه پولانزاس سه طبقه دیگر هم به آن بیفزاید و آنها را موقعیتهای متضاد طبقاتی نامیده و مابین سه طبقه پولانزاس قراردهد. او با تعریف منافع اصلی اشغال کنندگان موقعیت های طبقاتی، منافع اصلی مشترک برای آنها تعریف کرده و آن ها را در یک جایگاه قرار میدهد. جایگاههایی که در شش جایگاه تعریف شده گذشته جای نمی گیرد. مانند زنان خانه دار یازندانیها و غیره. برخی دیگر از مارکسیست های جدید از چهار طبقه سرمایه دار، کارگر، خرده بورژوازی و مدیران حرفهای نام برده اند.
نویسندگان در صفحات ۳۷ و۳۸ در تعریف مناسبات طبقاتی مینویسند: “مناسبات طبقاتی وقتی شکل میگیرد که مالکیت ابزار فعالیت های اقتصادی به وجود آورنده ی حقوق و اختیارات متمایزی بر تملک محصول فعالیت اقتصادی باشد. …” و سپس به نقل از رومر نتیجه می گیرند: “این فرایند را که امتیاز یک گروه موجب بی بهره شدن دیگری شود تصاحب گویند. و خودشان می افزایند: بدین لحاظ، طبقات تنها در روابط با یکدیگر وجود دارند، و مفهوم طبقه روابط بین افراد را از رهگذر مالکیت ابزار فعالیت اقتصادی منعکس میکند.” همچنین در ادامه (ص ۳۹) میخوانیم: “این ( تملک متمایز منابع اقتصادی) به نوبه خود موجب ایجاد فاصلهای اساسی میان دارندگان و ندارندگان این منابع میشود. این رابطه نابرابر، طبقاتی را میآفریند که تنها در ارتباط با یک دیگر تعریف می شوند”
در این نقل قولها اشتباههای فاحشی وجود دارد. نخست اگر نبا به این نظریه فرضاَ یک طبقه حذف بشود چه بر سر طبقه دیگر خواهد آمد؟ آیا در این صورت طبقه دیگر هم حذف خواهد شد.! مگر نه این است که در نظریه مارکس در جامعه سرمایهداری (همان گونه که در سطرهای پیشین نیز اشاره شد) طبقات لازم و ملزوم یکدیگر هستند! آیا اگر ثروت ثروتمندان به فقرا داده شود در این صورت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در این صورت هنوز کارگران استثمار میشوند زیرا هنوز در باره این که چه چیزی و برای چه کسانی بایستی تولید بشود هیچ دخالتی ندارند. زیرا نتیجه تولید سرمایهداری حتما کالایی دارای ارزش مبادله ی معینی نیست، بلکه محصول آن تولید ارزش افزوده برای سرمایه است.
درک پژوهندگان در باره وجود طبقات در صورت اشغال جایگاه طبقاتی که با اشاره به نظریات تیلی و رایت ارائه شده به طور کلی از درک مارکسی طبقاتی به دور است: نخست آن که لایه بندی مشاغل را به جای تحلیل طبقاتی با استفاده از تئوری بازی ها که رایت از آن برای لایه بندی اجتماعی به جای تحلیل طبقاتی استفاده کرده است به کار گرفته اند که در بالا به آن اشاره شد. ولی اشتباه اصلی نویسندگان که سنگ بنای انحراف را در سایر تعریف ها و جایگاه طبقاتی لایه ها و طبقه های اجتماعی در ایران پدید میآورد نقطه عزیمت تحلیل نویسندگان است که همانا نشاندن استثمار توزیعی به جای استثمار تولیدی است. زیرا از دید مارکس استثمار اقتصادی بر پایه مالکیت داراییهای سرمایهای استوار است. در حالی که نویسندگان به تاسی از رایت مالکیت توزیعی را به جای مالکیت تولیدی نشانده اند. (نگاه کنید به توضیحات نویسندگان در صص ۴۰ و ۴۱). در اثر همین اشتباه است که در کتاب به جای طبقه گروههای توزیعی آن هم به مبهم ترین نامها نشانده میشوند. مانند: طبقه متوسط، خرده بورژوازی جدید و سنتی، کارگزاران سیاسی، نیروهای نظامی و شبه نظامی، کارکنان دولت (طبقه متوسط)، کارکنان دولت ( طبقه کارگر) و از همه جالب تر تقسیم سلسله مراتب اجتماعی کار شهری و روستایی به «سطح بالایی» و «سطح پایینی» است (نک ص ۲۵۶ جدول ۸-۱)، سایر اشتباه هایی که در تحلیل جایگاه طبقاتی افراد و لایه های اجتماعی در صفحههای بعدی کتاب و نتیجهگیریهای آنها خواهیم دید ناشی از همین اشتباهها است.
مثلا ( در صفحه ۴۲) میخوانیم:” در جهان واقعی، در اوضاع و احوال معین جمعیتی، سیاسی – اجتماعی و تکنولوژیکی، هر قدر تمایز امکانات زندگی مشخصتر شوند، ساختار طبقاتی هم روشن تر و پا برجا تر می شود.”
یعنی هر چه بر ثروت افراد افزوده شود از طبقه به طبقه دیگر مهاجرت می کند. این یک انحراف آشکار در تحلیل طبقاتی است که می تواند به اشتباههای زنجیروار دیگری منجر شود.
البته اشتباه دیگر نویسندگان ناشی از منطق خرد – فردی است که در این نوشتار در پیش گرفتهاند. نویسندگان به جای تاثیر روابط کار بر طبقه و یا دست کم لایه های اجتماعی بر افراد تکیه دارند: “حقوق و اختیارات متمایز در تصرف و مصرف منابع اقتصادی در فعالیتهای اقتصادی «بدیل های استراتژیک متفاوتی پیشاروی افرادی که در پی رفاه مادی خود هستند میگذارد» ( صفحه ۴۰ به نقل از رایت)”
این اشتباه ها باعث میشود که نویسندگان “انقلابها و اصلاحات اقتصادی را در کنار مهاجرت عظیم کارکنان ماهر و حرفهای برای فرار از سرکوب سیاسی و بحران های اقتصادی و جنگ های طولانی، اوضاع و احوال و حوادث را باعث جا به جایی سریع و یک باره در جایگاه های طبقاتی افراد” بدانند. از نظر ایشان “تغییرات ناگهانی در جایگاه های طبقاتی تاثیر روشنی بر جا به جاییهای بین طبقاتی دارد.”؟
فارغ از این که منظور نویسندگان از به کار بردن واژه کارکن به جای کارگر چیست و این واژه حامل چه بار معنایی است (ما آن را همان کارگر ماهر میگیریم) واقعا آیا یک کارکن ماهر با تغییر مکان جغرافیایی و مهاجرت از طبقه کارگر به طبقه سرمایه دار پرت میشود؟ یا ایشان منظور دیگری از جا به جایی طبقاتی دارد؟
البته تعریف های من درآوردی دیگری در همین کتاب وجود دارد. نویسندگان در تعریف طبقه کارگر و متوسط در پاسخ این که چه کسانی در طبقه متوسط اند؟ ضمن توضیح قانون عرضه و تقاضا در باره کارگرانی که صاحب مهارت هستند و آنهایی مهارت خاصی ندارند نتیجه گیری جالبی در باره طبقه کارگر میکنند که در نوع خود بی نظیر است. آنها مینویسند: “بنا براین، کسانی که نه مالکیت بر ابزار تولید دارند نه مهارت/صلاحیت های لازم و نه مقام مدیرت دارند، و اختیار اندکی در فرایند کارشان دارند، در طبقه کارگر قرار میگیرند.”(ص۴۷)
این تعریف جدید از طبقه کارگر در واقع از تئوری فراشدی طبقه ناشی می شود . بنا براین نظریه طبقات فقط در اثر جایگاهی که در سلسله مراتب تولید و توزیع اشغال می کنند و در رابطه با دیگر مشاغل معنی می یابند. بر این پایه فردی که در جایگاه مدیریت قرار دارد می تواند در رابطه با کارگران نقش کارفرما و در رابطه با کارفرما نقش کارگر را بازی کند. این کژکارکردی از آن جا ناشی می شود که در این تئوری نیز روابط شغلی که بر پایه عرضه و تقاضا شکل گرفته با جای مناسبات مالکیت تولید قرار داده شده است.
از این دست تعریف و توصیف ها که فقط به ابهام بیش تر موضوع می افزاید در کتاب کم نیست: “داشتن ابزار فعالیتهای اقتصادی به فرد اختیاری میدهد فراسوی آن باشد که صاحب نیروی کار ناماهر دارد، یا حتی آن که تحصیل کرده است یا شخصیتی کاریزماتیک (جذاب) دارد. در طبقه کارگر بودن یعنی نداشتن استقلال درکار.(ص ۵۲).”
همان گونه که مشاهد میکنید در این تعریف چندین ابهام وجود دارد که ربطی به تئوریهای مارکسی در تحلیل طبقاتی ندارد. مثلا در این جا منظور از ابزار فعالیتهای اقتصادی مشخص نیست. و یا هنگامی که تعریف طبقه کارگر از مجموعهی افرادی که ارزش افزودهای را تولید میکنند که توسط صاحب ابراز تولید تصاحب میشود به تعریف بالا تغییر مییابد نویسندگان تعریف مشاغل و لایه بندی شغلی را به جای تحلیل طبقاتی به خورد خواننده میدهند. نتیجه آن میشود که نویسندگان در تعریف جایگاه طبقاتی کارکنان دولت درمانده شده و دارایی و ثروت افراد را در تحلیل جایگاه طبقاتی آن ها به جای جایگاه آنان در مناسبات تولید بگذارند و به ابهامات موجود بیفزایند. به این تعریف توجه کنید: “ما مجریان و مدیران، و کارکنان تخصصی و فنی را اعضای طبقة متوسط، و بقیه آن ها، یعنی کارکنان عادی را در طبقة کارگر به حساب میآوریم. (ص۵۶)”
البته این همه داستان نیست بلکه داستان هنگامی جالبتر میشود که نویسندگان چنان از ابهام هایی که ایجاد کردهاند به ستوه آمده اند که خودشان هم سرگیجه گرفته و در چند سطر پایینتر “کارکنان دولتی را که در طبقة متوسط و طبقه کارگر قرار دارند« طبقات واسط» میدانیم.”
آشفتگی از این بیشتر؟ کاملا پیداست که نویسندگان لایه بندی شغلی بر پایه دارایی و سلسله مراتب شغلی را به جای تحلیل مناسبات طبقاتی قرار داده اند. و تلفیق و گروه بندی آمارهای شغلی را جایگزین مناسبی برای جایگاههای طبقاتی و مناسبات طبقاتی که بر پایه سه محور مالکیت وسایل تولید، اقتدار و مهارت ها دانسته اند، مناسب تشخیص دادهاند. (ص۵۸)
ایشان به تأسی از رایت “سه جنبه مالکیت وسایل تولید، قابلیت های مدیریتی، وصلاحیتهای حرفهای” به علاوه رابطه سلسله مراتبی را که در این کتاب بارها برای نشان دادن جایگاه طبقاتی افراد به آن اشاره شده است را هم ارز نیروی کار قرار دادهاند. (برای نمونه ص ۶۲) بدین گونه است که از این نقطه به نقطه بدیعی در باره مشاغل و جایگاه سلسله مراتبی آن میرسند: “مشاغل، درآمد و ثروت تبلور مناسبات اصلی طبقاتی هستند. (ص۶۳)”
این نتیجه شگرف به هر تئوری و شاخهای از علم ارتباط داشته باشد به تحلیل طبقاتی مارکسی جایی ندارد زیرا در این صورت چگونه می توان یک کارگر خودروسازی BMW در آلمان را با کارگر همان شرکت در چین مقایسه کرد؟ آیا این دو هیچ شباهتی با یکدیگر دارند؟ مطمئنا نه. آن کارگر آلمانی برخوردار از اتحادیه قوی یا پیشینیه مبارزاتی تاریخی ، با حقوق و دستمزد ماهانه ۱۵ هزار یورو، خانه و خودرو شخصی و برخورداری از تعطیلات پایان هفته و تابستانی و سایر حقوق مبارزاتی را چگونه میتوان با یک کارگر همان کارخانه در چین با حقوق ماهانه ۵۰ یورویی، بدون استفاده از حق مرخصی و حتی ساعت کار مشخص روزانه که در کلبه حقیری در محله ای بدون هر گونه امکانات رفاهی و بدون برخورداری از هر گونه حق و حقوق صنفی و سیاسی مقایسه کرد؟ در این صورت همان کارگر ماهر آلمانی صنایع خودروسازی مورد مثال را با صاحب یک شرکت قطعه سازی کوچک در شورآباد قم با ۱۰ الی ۱۵ کارگر چگونه می توان مقایسه کرد و آن گاه بر این اساس جایگاه طبقاتی آنان را مشخص ساخت. آن چه آن کارگر آلمانی را با همتای چینیاش یکسان میکند و این دو نفر اخیر را از یکدیگر تفکیک میکند، نه قابلیت های مدیریتی، وصلاحیتهای حرفهای یا میزان درآمد و ثروت است بلکه میزان سلطه کارگر آلمانی و چینی و کارفرمای شورآبادی مثالی ما بر محصول نهایی تولید شده در آلمان، چین و شورآبادی بر همان محصول تولید شده و آن گاه تصاحب ارزش افزوده تولید شده است.
در حالی که در تئوری مارکسی، نیروی کار منبع ارزش افزوده به شمار میآید و بقیه موارد جنبه های مولد بودن یا غیر مولد بودن آن را نشان می دهد. به همین منظور مارکس در کنار دو طبقه اصلی یا شاخص کارگر و سرمایهدار که مناسبات اصلی کار و سرمایه را شکل میدهند، به طور مکرر به بازرگانان، سهامداران، بانکداران، زمیندارانی که زمین خود را به سرمایهدار اجاره میدهند، کارکنان آنها، کارمندان دولت، فروشندگان خرده پا، توزیع کنندگان، تامین کنندگان مواد اولیه و غیره اشاره کرده است. تقسیم بندی مارکس از این طبقات که مستقیما در تولید چه به صورت تامین ابزار کار و چه به صورت فروشنده نیروی کار حضور ندارند ولی شرایط تولید ارزش افزوده را فراهم میکنند در طبقات فرعی قرار داده است. ولی در هیچ کجا این ادعا را نداشته است که دستگاه طبقاتی او قبایی است که به تن هر شغل و هر پدیده شغلی برود.
واقعیت مهم این است که کتاب سرشار است از این گونه مفاهیم مبهم و آشفته که منتج به نتیجهای برای رسیدن به نظریه مطرح شده توسط نویسندگان نمیشود زیرا برای رسیدن به نتایج مشخص نیاز به مفاهیم مشخص است.
از دیگر ضعف های مهم کتاب عدم حتی اشاره ای به بازرگانان یا به طور کلی به بازار ایران و نقش و جایگاه آن چه در تحلیل مشاغل و چه در سو گیری و احیانا انحراف انقلاب ۵۷ از انقلابی ضد سرمایه داری و ضد فئودالی به سوی اقتصاد لیبرالیستی است. واقعا بایستی از این آقایان پرسید بازرگانان که سالانه میلیاردها دلار واردات و صادرات را از ایران و به ایران انجام می دهند کجای این اقتصاد قرار دارند؟ زمیندارانی که میلیاردها دلار سرمایه در پیش از انقلاب در اختیار داشتند ( به جز معدود و اندکی از آنان که زمین هایشان مصادره و در اختیار کشاورزان یا بنیادها قرار گرفت) بقیه چه شدند؟ هزاران کارگر، پادو، دست فروش، خرده فروش بازار ایران در کجای این تحلیل قرار دارند؟
نویسندگان در بخش هایی از این کتاب چه با ربط یا بی ربط به مسائل سیاسی و اجتماعی سرک کشیده و بعضا شعارهایی داده شده است که در جای خود به آن ها اشاره اندکی کرده ام. اما آیا در کتابی به این ضخامت با دهها جدول، نمودار از وضع دانستن زبان فارسی گرفته تا تعداد اقلیت های قومی و غیره چرا هیچ نشانی از مبارزه کارگران ایران و به طور کلی مبارزه طبقاتی چه از سوی کارگران، خرده بورژوازی شهری و روستایی و همچنین کارفرماها و تجار وجود ندارد؟ مگر این تحلیل طبقاتی در آغاز برای دانستن چرایی به خطر افتادن حریم سرمایه و در نتیجه اخلال در تولید و انباشت و همچنین بحران در مناسبات اجتماعی و سست شدن مناسبات سرمایه داری و رواج تولید خرده کالایی و جا به جاییهای بخشی در تولید و اشتغال، دهقانی شدن فزاینده کشاورزی، پرولتاریا زدایی نیروی کار، و گسترش فعالیت های خدماتی نیست؟ آیا مبارزه طبقاتی طبقات نام برده شده هیچ نقشی در این فرایند نداشته یا آن قدر این نقش کم رنگ بوده که برای نویسندگان کتاب اهمیت نداشته است تا از کنار آن به سادگی بگذرند! همچنین نویسندگان کتاب با کمال ناباوری از بزرگترین و تاثیر گذارترین اتفاق پس از پیروزی انقلاب یعنی جنگ ۸ ساله که تمام زیر ساخت های اقتصادی و اجتماعی کشور را نابود کرده، (همان گونه که در صفحه ۲۶ به آن اشراه می شود) در پیدایش و قدرت گیری بخش عظیمی از سرمایه داران و تجار قدرتمند نقش بی چون چرایی بازی کرده و باعث جا به جایی عظیم جمعیتی و همچنین شغلی به علت دوری یا نزدیکی صنایع و مشاغل به مناطق جنگی گردیده است به راحتی گذشتهاند.
۲
نویسندگان کتاب (سهراب بهداد و فرهاد نعمانی) تلاش کردهاند که با تکیه بر تعریف رایت از طبقات به تعریف و لایه بندی طبقات در ایران پس از انقلاب دست بزنند.
شاید به دلیل همین ضعف تئوریک بوده است که کتاب با انبوهی از آمارهای مختلف در باره جمعیت ایران ، کارگران صنعتی و خدماتی، مزد بگیران، زنان، سطح با سوادی و بی سوادی در میان طبقات و لایهها اجتماعی و در میان شهروندان شهرهای بزرگ و کوچک و قومیت ها و غیره انباشته شده است به گونهای که خواننده را به وحشت میاندازد. ساختار کتاب به ویژه در ارائه افراطی آمارها و ارقام همچون ساختمان کهنهی کاخ حاکم فئودالی است که در و دیوار آن پوشیده از نقش و نگارهای در هم تنیده و آینهکاری و گچبری و مقرنسهای دشوار و پر زحمتی است که تنها به قصد پوشاندن پایههای پوشالی عظمت حاکم به کار میآید و بس! زیرا نه تنها از بسیاری از آمارها وجدولها و نمودارهایی که بسیاری از صفحههای کتاب را به خود اختصاص داده است استفاده نشده و گرهای از کار شناخت طبقه و لایه بندی اجتماعی در ایران را باز نکرده است، بلکه به علت تعداد زیاد آمارها و همچنین به علت شلختهگی در ادبیات کتاب و استفاده از مفاهیم گنگ و مبهم و بدون توضیح، خواننده را خسته و گمراه میکند. در زیر به چند نمونه به طور گذار اشاره می شود.
مفاهیمی مانند بورژوازی سنتی و بورژوازی مدرن، خرده بورژوازی سنتی و مدرن، سطح پایینی و بالایی! و طبقه متوسط که یا اصلا توضیحی در باره آن ها داده نشده و پیدا نیست منظور نویسندگان از این مفاهیم چه بوده است یا تعریفی گنگ و چند پهلو در باره آن داده شده است. آمارها و رقمهایی که با این عنوانها در کتاب آورده شدهاند اگر نگوییم گمراه کننده، دست کم بی خاصیت هستند زیرا خواننده را به هیچ درکی از شرایط طبقاتی مورد نظر نویسندگان نمیرساند.
“به موازات کاهش سهم کارگاههایی که ده نفر یا بیشتر کارکن داشتند از ۸۴ درصد کل تولید صنعتی به حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد آن، سهم کارگاههای متوسط در تولید این مجموعه از ۲۸ به ۲۴ درصد کاهش یافت. بنابراین، با کاهش تولید محصولات صنعتی بین ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۶، شرکتهای متوسط از هر دو طرف، انبوه کارگاههای کوچک از یک طرف، و موسسات عظیم دولتی، از طرف دیگر، تحت فشار قرار گرفتند.”(ص ۸۴)
شعارهای سیاسی به جای تحلیل اقتصادی:” با چلاندن «مصرف کننده» کمبود ارزی را کاهش میدهد، اما همراه با آن پایههای مردمی حکومت اسلامی را سست میکند.”(ص۹۳) که البته این ادعا بدون هیچ سند و مدرکی است.
نامیدن حکومت به نامهای رژیم، حکومت، دولت اسلامی، جمهوری اسلامی بدون این که منظور نویسندگان از این نامهای متفاوت مشخص باشد.
تکرار چندین باره برخی گزارهها مانند هدف سیاست لیبرالیسم اقتصادی که در صفحه های ۹۶، ۱۰۰ و ۱۰۶ تکرار شده است.
به کار بردن واژهها و عبارتهای گنگ مانند: “پس از هفت سال لیبرالیسم اقتصادی”(ص۱۰۶) یا: “بین ۱۳۵۵ و ۱۳۶۵، تعداد کارگاههای «کوچک» تولیدی (با کمتر از ۱۰ کارکن) صد در صد، تا حدود ۰۰۰,۳۳۰ افزایش یافت.” ضمن این که در چند سطر پایین تر نویسندگان مبنای بررسی خود را از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۵ بی هیچ توضیحی از سال ۱۳۵۵ تا سال ۱۳۶۶ میکشانند. (ص ۸۴)
نویسندگان در حالی که کلیه آمارهای کتاب نهایتا تا سال ۱۳۷۹ را بیشتر در بر نمیگیرد و تحلیلها و توصیفهای کتاب تا نخستین دوره ریاست جمهوری خاتمی است ناگهان و بدون هیچ ارائهی هیچ آمار و ارقامی به دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد گریز زده و مینویسند: “احمدی نژاد با فراخوان نیروهای «بسیجی» (گیومه از متن اصلی است) و سپاه پاسداران و نیز با ارائه برنامهای پوپولیستی برای جلب آنان که در جریان پیشبرد سیاست لیبرالیسم اقتصادی متضرر شده بودند بر سر قدرت آمد.” (ص ۱۰۷)
همچنین در چند سطر پایینتر: “اگر عملکرد بورس تهران پس از انتخابات ریاست جمهوری نشانهای از وضع اقتصادی باشد، فرایند انباشت سرمایه تضعیف شده است. سرمایهدارانی که به بنیادها وابسته نیستند، یا با مراکز قدرت جمهوری اسلامی رابطهای ندارند، باری دیگر وحشت زده و خفیدهاند، در حالی که بیکاران، خانواده های کم درآمد و خرده بورژوازی سنتی در ناامیدی به شعارهای احمدی نژاد چشم امید دوختهاند.”(صص ۱۰۷و۱۰۸)
شما با خواندن چنین متنی چه دریافتی دارید! حتی از یک بیانیه تبلیغاتی بیش از این انتظار میرود. چرا و چگونه نیروهای «بسیجی» و سپاه پاسداران از اجرای سیاست های لیبرالیستی آسیب دیده بودند؟ آیا این ها یک طبقه یا شغل اقتصادی هستند. مگر نویسندگان کتاب در چند جا ( به غلط البته) نیروهای نظامی را در هیچ قشر بندی قرار نمی دهند پس چرا باید این ها از اجرای سیاستهای اقتصادی این یا آن دولت آسیب ببینند؟ نویسندگان با تکیه بر کدام آمار بورس نشان میدهند که فرایند انباشت سرمایه تضعیف شده است؟ بر پایه کدام آمار رسمی معتقد به این هستند که خرده بورژوازی سنتی! و بیکاران چشم امید به احمدی نژاد دوختهاند؟ بدتر از همه این که نویسندگان ( یا مترجم) کتاب حتی برای بیانیه نویسی نیز سواد لازم را ندارد زیرا واژه خفی به معنای مخفی یا پوشیده و واژهای عربی است در حالی که واژه خفیده نه از مصدر خفی است بلکه معنی آن کاملا عکس آن چه مراد نویسنده یا مترجم بوده به معنی طلوع کردن، آشکار شدن و دمیدن است.
همچنین در فصل رشد جمعیت و عرضهی کار، نویسندگان با ارائه آمارهایی از افزایش جمعیت و چندین بار تشکیک در انفجار جمعیت در بین سرشماریهای سالهای ۱۳۵۵ و ۱۳۷۵ اعلام میکنند: “موضوع دقت در جمع آوری و صحت اطلاعات به کنار، ما اطمینان داریم که در سالهای اول پس از انقلاب جمعیت ایران رشد چشمگیری داشته …” چرا و چگونه شما به چنین اطمینانی رسیدهاید که خوانند را علیرغم قطار کردن دهها جدول و آمار از آن مطلع نمیکنید؟ البته اطمینان از صحت آمار ارائه شده در باره رشد جمعیت چندان دشوار نیست و نیازی هم به حدس و گمان کسی نیست. یکی از راهها به دست آوردن بعد خانوار است. با توجه به آمارهای موجود در باره جمعیت و خانوار به راحتی میتوان به بعد خانوار دست یافت. این موضوع که بعد خانوار در سرشماری سال های ۱۳۵۵، ۱۳۶۵ و ۱۳۷۰ همگی حول ۵ نفر و اندی دور میزنند و در سال ۱۳۷۵ به ۸/۴ نفر کاهش مییابد خود بهترین دلیل بر افزایش ناگهانی جمعیت است.
یا مثلا جدولهای ۴-۲ و ۴-۳ و ۴-۴ که به ترتیب در صفحه های ۱۱۹، ۱۲۱و ۱۲۳ در باره فارسی ندانستن جمعیت در برخی استان ها یا رشد جمعیت بر حسب تعلق دینی چه تاثیری در کیفیت و کمیت نیروی کار و عرضه آن در بازار کار دارد؟ آیا فارسی دانستن یا ندانستن زنی که در فلان روستای آذربایجان به کار بافتن قالیهای ابریشمی صادراتی مشغول است یا زنی که فارسی میداند و در تهران مشغول خانهداری است چه دانستهای در باره نقش دانستن زبان فارسی در اشتغال به ما میدهد؟ متاسفانه از آن جا که تعریفها و مفهومهایی که نویسندگان در کتاب به کار بردهاند گنگ و غیر علمی است جدولهای بلند بالا نیز هیچ کمکی به درک جایگاه و خاستگاه طبقاتی افراد و موقعیت و نقش آنان در مبارزه طبقاتی نمیکند. برای مثال نگاه کنید به جدول های ۶-۶ و ۷-۶ (صص۲۱۷،۲۱۸،۲۱۹،۲۲۰) و توضیح ها و نتیجه گیریهای بعد از آن در صفحههای ۲۲۱تا ۲۲۳٫ یا توضیحهای فصل ۸ و جدول شماره ۸-۱ (ص۲۵۶) طبقات و امکانات نابرابر زندگی. تعریف های گنگ و غیر علمی چون سطح بالایی و پایینی چه کمکی در درک طبقاتی ما دارد. آیا اساسا چنین تعریفهایی را در کدامیک از آثار مارکسیستی میتوان سراغ گرفت.! متاسفانه جدولها و آمارهایی که در فصل پایانی کتاب آمده نیز از این قاعده مستثنی نیست و نه تنها در دریافت ما از موقعیت و جایگاه یا خاستگاه طبقاتی نیروی کار ایران کمکی نمی کند بلکه بر ابهامهای قضیه نیز میافزاید. در این جا ناچارم برای جلوگیری از سر رفتن حوصله خواننده موضوع آمارها و ارقام و جدولهای کتاب را به پایان برم. بدون اشاره به خط نگاره کتاب و غلط های چاپی که البته در هر کتابی ممکن است اتفاق بیفتد و مطمئنا مسئول و مقصر آن ناشرانی هستند که حتی از به کار گرفتن یک ویراستار و نمونه خوان نیز دریغ میورزند.